تبليغاتX
همه حرفهایم از جنس باران است


همه حرفهایم از جنس باران است

مگه قرار نبود دیگه فکرمو درگیر نکنی دیگه به چشمای سیات چشمامو زنجیر نکنی

سلام به همه ی شما دوستای گلم بعد از مدت ها دوباره آپ کردم و از این موضوع خیلی خوشحالم.

ممنون از همتون که تو این مدتی که نبودم بهم سر میزدین

برای تو می نویسم که بدونی چقدر دوست دارم و همیشه به یادتم اما تو شاید خبر نداری چون هیچوقت نگفتم که تورا با تمام وجودم دوست دارم.

تو را به خاط قلبت روحت عظمت پاکیت دوست دارم .

نگاه تو ائینه ایست که خود را به وضوح می بینم من عاشق لبخند تو در اوج گریه هات هستم .

من اشک ریختنت را حتی در اوج خنده هات می بینم.

من با بودنت هستم و با رفتنت دیگر نخواهم بود .

ای سراسر خوبی با تو به خدا رسیدم به دیار پاکی جائی که وطن و زادگاه  پدرمون آدم و مادرمون حوا بود.

تو که درد هاتو از من پنهون می کنی خبر نداری که چرا من در بستر بیماری افتاده ام چون تو بیمار شدی و دلم که همیشه با توست طاقت نیاوردو رنجور شد.

من صدای نفسهای تو را حتی وقتی سکوت می کنی میشنوم و معنا می کنم.

تو برای من بهترینی  چون تو منو به خدا رسوندی .

می خوام بدونی با همه وجودم به انتظار اومدنت از جاده های پاک خداوندی هستم .

از همین لحظه ساعت شنی قلبم گذشت لحظه های بی تو بودن را به تصویر می کشن تا تو بیائی.

ساعت شنی قلب من ساعت قلبهای کوچکیست که میمیرد تا فقط یک قلب زنده بماند اونم وقتیست که تو آمده باشی وگرنه آخرین قلب کوچک میمیرد و قلب بزرگ هرگز به وجود نخواهد آمد.

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت18:36توسط بهار | |

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت18:19توسط بهار | |

در آغوشم بگير بگذار براي آخرين بار گرمي دستت را حس كنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز كنم

نگاهم كن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلبم به پايت افتاده است نرو

لرزش دستانم و سستي قدمهايم را نظاره كن

تنها تو را مي خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم

نرو.....

نگذار دوباره تنها شوم....

نرو.....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت21:2توسط بهار | |

سلام دوست های گلم خوبی؟
امروز اومدم که وب یکی از دوستامو که به من خیلی لطف داره بهتون معرفی کنم حتما سر بزنید وب زیبایی داره

زحمت این عکسم ایشون کشیدن

ممنونم ازت علیرضا جان

 اینم آدرس وبشونه:www.pesaretanha.tk

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت14:59توسط بهار | |

سلام دوست های گلم خوبین؟
خیلی خوشحالم که بازم تو این وب آپ میکنم تصمیم گرفتم بمونم ولی ابن بار برای دل خودم می نویسم نه کس خاصی ممنونم از همتون که تو این مدت همراهیم کردین و نذاشتین تنها بمونم

داشتم می رفتم که با همه چیز خداحافظی کنم داشتم می رفتم تا از این دنیا با تمام نیرنگ ها بدی ها و پستی هایش فرار کنم

گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر پیش می رفتم بیشتر رنج می بردم از همه چیز دل بریده بودم در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد دلم از سنگ شده بود وجودم سرد سرد تنها برای خاک زنده بودم من در نظر درختان، گل ها و زلالی چشمه ها مرده بودم من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العمل های من می خندید حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام تمام حرف ها و اشک هایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم نمی خواستم که کسی برایم گریه کند من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد از سراسر وجودم غرور می جوشید که از بازگشتنم خودداری می کرد تا اینکه سحر بوی گل های کنار جاده نظرم را جلب کرد از زمانی که پا در این راه گذاشته ام این اولین چیزی بود که نظرم را جلب می کرد باد، موسیقی زندگی می نواخت و من با گل ها می رقصیدم دیگر واژه ی زندگی برایم زیبا بود زنده بودم تا زندگی کنم افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها شدم دلم می خواست فریاد بکشم انتقام بگیرم اما بر لب های من ترانه ی سکوت جاری بود از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردم

دلم می خواست برگردم ولی داغ گل های کنار جاده در دلم تازه می شد مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر بروم......

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت16:52توسط بهار | |

هرگز چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان نکن

موفق باشید

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت21:37توسط بهار | |

مي خواهم همگام با سايه تنهايم در خيال باراني ات قدم بزنم و چتر شكسته بغضم را بگشايم . مي خواهم شاعر لحظه هاي سرخ باشم و غزل غزل گريه كنم . مي خواهم در امتداد خورشيد از تو بگويم . از تو كه طراوت شقايق هاي قلبم خواهي بود

*****************************************************

خواب بودم كه ناگهان پنجره باز شد و قطره هاي كوچك باران همچون اشك بر گونه هايم نشست . چشمانم را كه باز كردم نسيم نيز با او همنشين شد به طوري كه از سرما لرزشي بر اندام هايم حاكم شد ولي من هنوز در روياي با تو بودن سير مي كردم .....

روزي را كه گرمي دستانت حرارت زندگيم باشد و زيبايي چشمانت شوق زندگيم ....

من به ان فكر مي كردم كه آيا مي شود با تو بودن را جمله كرد و به نسيم سپرد تا ان را با خود به دوردست ها ببرد ........

من به آن فكر مي كردم كه آيا مي شود گام هايم با گام هايت يكي شود و با هم به ساحلي سفر كنيم كه ريشه درختان آن محبت و ميوه هاي آن به سرخي رنگ عشق باشد ........

در همين افكار بودم كه باران و نسيم رفتند و جاي خود را به خورشيد سوزان دادند ....

اشعه زعفراني رنگ خورشيد را كه بر روي پوستم احساس كردم خنده اي مانند بر لبانم جاري شد....

اكنون من بيدار بيدارم و مي دانم كه تو را هيچ وقت نخواهم ديد ولي صدايت كه در نواري جمع شده را خواهم شنيد .....

دوستت دارم و با تمام وجود نام پاكت را فرياد مي زنم و اين را بدان كه زندگي من بدون روياهاي تو هيچ معنايي ندارد

اي زيباي من

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت17:43توسط بهار | |

اولين آپ تابستوني خدارو شكر امتحانا تموم شد
***************************************
خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم

انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام

انگار هزار سال پلک بر روی هم نگذاشته ام.

خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییدم.

من شکل سنجاقکی را که در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.

خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.

از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مندم.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.

بگو چه قدر به انتظار بنشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟

چه قدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزوها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟
اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.

اگر شوق دیدن چشم هایت نبود هیچ گاه پلک هایم را بیدار نمیکردم و اگر نسیم حرف هایت نمی وزید معنای جهان را نمی فهمیدم.

من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هر روز بر با شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت12:23توسط بهار | |

سلام  

ممنون از حضور همشگیتون در وبم به دلیل شروع امتحاناتم چند وقتی نیستم ولی هر وقت وقت کردم حتما سر میزنم و نظرات قشنگتونو میخونم

*************************************************

آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس

*************************************************

شب بلورین

زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت10:43توسط بهار | |

سلام

مرس از حضور همتون و ممنون از نظرات قشنگتون.

شرمنده که دیر سر زدم این مدت اصلا وقت اومدن به نت رو نداشتم و ندارم.

سال نو رو به همتون تبریک میگم امیدوارم سالی پر از شادی و امید براتون باشه.

*********************

ازهم این چنین آشفته ام و می دانم که آرامشی در پی نیست
ای کاش که حتی برای لحظه ای چند آرامشی قبل از طوفان وجودم را فرا می گرفت
بی قرار پرسه می زنم رویاهای شیرینمان را

اما این بار بی حضور تو
عادت کرده ام به این سفر هر روزه ام
این روزها دگر چشمم نمی گرید
این روزها دلم می گرید

کاش کسی بود تا چتری می شد برای دل بارانی من
نمی دانم که دغدغه ذهن تو این روزها چیست
اما مدام دلشوره های عجیب دیوانه ام می کند

سست و خسته و خموده ام
بی اختیار برایت می نویسم
چرا که طاقتی دیگر برایم نمانده است
می دانم که این بار هم پاسخی برای حرفهای من نیست
اما آرام می شوم حتی اگر بدانم که حرفهایم خوانده می شود از جانب تو
حرفهایم بی پاسخ ماند
نگاهم در تاریکی پوسید
و بغض راه گلویم را بست
و قلبم سرد شد
و ذهنم آب شد، همه چیز در درونم از هم گسست جز حضور تو
تنها به من بگو تا به کی نامه های بی جواب را در گنجینه این خانه بسوزانم

تا کسی نفهمد که من تنهایم

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت16:12توسط بهار | |