تبليغاتX
همه حرفهایم از جنس باران است


همه حرفهایم از جنس باران است

مگه قرار نبود دیگه فکرمو درگیر نکنی دیگه به چشمای سیات چشمامو زنجیر نکنی

ای کاش فدک این همه اسرار نداشت ای کاش مدینه درو دیوار نداشت فریاد دل

...محسن زهرا این است ای کاش در سوخته مسمار نداشت

شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه ی زهرا (س)را به همه ی دوستداران این بانوی بزرگ تسلیت عرض میکنم

 روزهای خاکستری

به آسمان که نگاه میکنم بی اختیار چشمانم روی ابرهای تیره ثابت می ماند و خاکستری این پهنه ی بر افراشته غباری از اندوه بر دلم میریزد درست مانند قطرات ریز بارانی که بر بستر تشنه زمین فرو میریزند و جریان میابند و به سوی آبی دریاها رهسپار می گردند.

دلم نیز به همراه قطرات باران به سوی کتاب زندگی رهسپار میگردد و در فصلی که مکرر خوانده ام و هر گز تکراری نشده آرام می گیرد.

فصلی از آغاز یک وابستگی رویش شکوفه های عشق بر نهال جوان دلهایی پاک و خالص شکوفه ای که با نگاهی مشتاق جوانه می زند از دریای محبت سیراب میگردد و درسخت ترین امتحانات آبدیده می شود و در کتاب زندگی جاودانه می ماند و هر بار که مرور می شود تازه تر به چشم می آید.

و چه کسی باور میکند که روزهای خاکستری ماندنی است و ابرهای تیره همیشگی و آن روز که دست توانای عشق روزهای تیره را به روشنی آفتاب پیوند می دهد.

فاصله ها طی می شود دلها به هم گره می خورد و سکوت سنگین خانه را آوای چلچله های بی قرار می شکند دنیایی تازه به روی مشتاق عاشقان لبخند می زند.

نمی دانم آیا دست تقدیر مجال توقف به دلهای عاشق در ایستگاه دلدادگی می دهد یا نه؟

نمی دانم آیا گذر از خاکستری روزهای سرد میسر خواهد شد؟

ولی می دانم هر که از این جاده های شبگیر به سلامت عبور کند به خورشید سپیده صبح فردا خواهد رسید.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت10:31توسط بهار | |

عشق با حسرت عاشق زیباست

عشق با نبض دقایق زیباست

عشق در حسرت دیدار تو زیباست

میگی عاشق بارونی ولی وقتی باروون می آید چترتو باز میکنی

میگی عاشق برفی ولی از یه گلوله ی برف میترسی

میگی عاشق پرنده ای ولی اونو تو قفس زندانی می کنی

میگی عاشق گلهایی ولی اونارو از شاخه میکنی

چطور انتظار داری وقتی میگی دووست دارم باور کنم ؟؟

وقتی تو چشات نگاه کردم فهمیدم موقع خدافظیه

تو با فریاد گفتی : (آخه چراا؟) من هم با آرامش تمام گفتم

((برای خونه ی چشمات یه مهمون جدید اومده ))

+نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت19:14توسط بهار | |

 

مي دوني ...
وقتي دلم برات تنگ ميشه ... گريم مي گيره ....
بغض گلومو مي گيره .... نمي تونم با کسي حرف بزنم ....
وقتي گريم مي گيره به آينه نيگاه مي کنم ...
تو رو تو چشماي خيسم مي بينم که داري بهم لبخند مي زني ....
همين نيگاهت نمي ذاره که فراموشت کنم ....

دلم برات تنگ شده مثل هميشه ....

لحظه هام باز هم بهونتو مي گيرن ...
اونقدر صبر مي کنم تا دوباره چهره ي مهربونت رو ببينم ...
خودت که خوب ميدوني چقدر دوسِت دارم ....

اشکايي که براي توست ، دوست دارم ...
نگاهي رو که عاشق توست ، دوست دارم ...
تمام لحظه هايي رو که منتظر توام دوست دارم ..

زودي مي خوام ببينمت ....
آخه اينجا يه قلبي به شوق ديدن تو زندگي مي کنه .....

دوست دارم يه شب تا صبح فقط نگاه چشماي قشنگت کنم ....

دوست دارم يه شب بياي پيشم و همه ي حرفام رو بهت بگم .... تا يه خورده آروم بگيرم ....

دوست دارم يه روزي بشه که تو فقط مال من باشي من هم مال تو ...

دوست ندارم کسي ديگه رو دوست داشته باشم ....
دوست ندارم تو يکي ديگه رو دوست داشته باشي ...

فقط مي خوام مال خودم باشي ...

يعني اون روز ميشه ؟ ....

+نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت18:39توسط بهار | |

بی تو امشب باز يک گوشه نشستم در خيالم آمدم پيش تو و گفتم که

خستم از همه چيز و همه کس به تو گفتم های های گريه کردم زار زار

ناله کردم گفتم اينجا غصه دارم هيچکس را هم ندارم از همه چيز و همه

کس من گسستم با همين دستهای بستم مثل اينکه کودک هستم از تو

پرسيدم تو ميدانی که هستم؟ تو به من خنديدی و گفتی که باز هم در اين

دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم

+نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت12:28توسط بهار | |