اولين آپ تابستوني خدارو شكر امتحانا تموم شد *************************************** خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر روی هم نگذاشته ام.
خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییدم.
من شکل سنجاقکی را که در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.
خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.
از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مندم.
خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.
بگو چه قدر به انتظار بنشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟
چه قدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزوها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟ اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.
اگر شوق دیدن چشم هایت نبود هیچ گاه پلک هایم را بیدار نمیکردم و اگر نسیم حرف هایت نمی وزید معنای جهان را نمی فهمیدم.
من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هر روز بر با شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم
+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت12:23توسط بهار |
|
About
سلام به همه ی عزیزانی که به این وب سر می زنن من بهار مدیر وب صلیب عشق هستم و متولد 9/12/71 و عاشق قدم زدن زیر بارون و فصل پاییز دوست دارم به خاطر ریزش برگهاو از تاریکی و تنهایی شب لذت میبرم. من در یک روز بارانی گم شدم روز رفتنت که باران نگذاشت اشکهایم را ببینی خیسی صورتم را از باران دیدی که باران بود اما... از ابر دلتنگیم که آسمان با من هم نوا شده بود من در یک روز بارانی گم شدم که بخار نفسم در سردی رگبار آسمان رفتنت را کدر کرده بود من در یک روز بارانی گم شدم و دیگر هیچکس مرا نیافت حتی خودم _____________________ ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته اشک می ریزد