مي خواهم همگام با سايه تنهايم در خيال باراني ات قدم بزنم و چترشكسته بغضم را بگشايم. مي خواهم شاعر لحظههاي سرخ باشم و غزل غزل گريه كنم. مي خواهمدر امتداد خورشيد از تو بگويم. از تو كهطراوت شقايق هاي قلبم خواهي بود
خواب بودم كه ناگهان پنجره باز شد و قطره هاي كوچك باران همچون اشك بر گونه هايم نشست . چشمانم را كه باز كردم نسيم نيز با او همنشين شد به طوري كه از سرما لرزشي بر اندام هايم حاكم شد ولي من هنوز در روياي با تو بودن سير مي كردم .....
روزي را كه گرمي دستانت حرارت زندگيم باشد و زيبايي چشمانت شوق زندگيم ....
من به ان فكر مي كردم كه آيا مي شود با تو بودن را جمله كرد و به نسيم سپرد تا ان را با خود به دوردست ها ببرد ........
من به آن فكر مي كردم كه آيا مي شود گام هايم با گام هايت يكي شود و با هم به ساحلي سفر كنيم كه ريشه درختان آن محبت و ميوه هاي آن به سرخي رنگ عشق باشد ........
در همين افكار بودم كه باران و نسيم رفتند و جاي خود را به خورشيد سوزان دادند ....
اشعه زعفراني رنگ خورشيد را كه بر روي پوستم احساس كردم خنده اي مانند بر لبانم جاري شد....
اكنون من بيدار بيدارم و مي دانم كه تو را هيچ وقت نخواهم ديد ولي صدايت كه در نواري جمع شده را خواهم شنيد .....
دوستت دارم و با تمام وجود نام پاكت را فرياد مي زنم و اين را بدان كه زندگي من بدون روياهاي تو هيچ معنايي ندارد
اي زيباي من
+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت17:43توسط بهار |
|
About
سلام به همه ی عزیزانی که به این وب سر می زنن من بهار مدیر وب صلیب عشق هستم و متولد 9/12/71 و عاشق قدم زدن زیر بارون و فصل پاییز دوست دارم به خاطر ریزش برگهاو از تاریکی و تنهایی شب لذت میبرم. من در یک روز بارانی گم شدم روز رفتنت که باران نگذاشت اشکهایم را ببینی خیسی صورتم را از باران دیدی که باران بود اما... از ابر دلتنگیم که آسمان با من هم نوا شده بود من در یک روز بارانی گم شدم که بخار نفسم در سردی رگبار آسمان رفتنت را کدر کرده بود من در یک روز بارانی گم شدم و دیگر هیچکس مرا نیافت حتی خودم _____________________ ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته اشک می ریزد