تبليغاتX
همه حرفهایم از جنس باران است


همه حرفهایم از جنس باران است

مگه قرار نبود دیگه فکرمو درگیر نکنی دیگه به چشمای سیات چشمامو زنجیر نکنی

هرگز چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان نکن

موفق باشید

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت21:37توسط بهار | |

مي خواهم همگام با سايه تنهايم در خيال باراني ات قدم بزنم و چتر شكسته بغضم را بگشايم . مي خواهم شاعر لحظه هاي سرخ باشم و غزل غزل گريه كنم . مي خواهم در امتداد خورشيد از تو بگويم . از تو كه طراوت شقايق هاي قلبم خواهي بود

*****************************************************

خواب بودم كه ناگهان پنجره باز شد و قطره هاي كوچك باران همچون اشك بر گونه هايم نشست . چشمانم را كه باز كردم نسيم نيز با او همنشين شد به طوري كه از سرما لرزشي بر اندام هايم حاكم شد ولي من هنوز در روياي با تو بودن سير مي كردم .....

روزي را كه گرمي دستانت حرارت زندگيم باشد و زيبايي چشمانت شوق زندگيم ....

من به ان فكر مي كردم كه آيا مي شود با تو بودن را جمله كرد و به نسيم سپرد تا ان را با خود به دوردست ها ببرد ........

من به آن فكر مي كردم كه آيا مي شود گام هايم با گام هايت يكي شود و با هم به ساحلي سفر كنيم كه ريشه درختان آن محبت و ميوه هاي آن به سرخي رنگ عشق باشد ........

در همين افكار بودم كه باران و نسيم رفتند و جاي خود را به خورشيد سوزان دادند ....

اشعه زعفراني رنگ خورشيد را كه بر روي پوستم احساس كردم خنده اي مانند بر لبانم جاري شد....

اكنون من بيدار بيدارم و مي دانم كه تو را هيچ وقت نخواهم ديد ولي صدايت كه در نواري جمع شده را خواهم شنيد .....

دوستت دارم و با تمام وجود نام پاكت را فرياد مي زنم و اين را بدان كه زندگي من بدون روياهاي تو هيچ معنايي ندارد

اي زيباي من

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت17:43توسط بهار | |