تبليغاتX
همه حرفهایم از جنس باران است


همه حرفهایم از جنس باران است

مگه قرار نبود دیگه فکرمو درگیر نکنی دیگه به چشمای سیات چشمامو زنجیر نکنی

در آغوشم بگير بگذار براي آخرين بار گرمي دستت را حس كنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز كنم

نگاهم كن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلبم به پايت افتاده است نرو

لرزش دستانم و سستي قدمهايم را نظاره كن

تنها تو را مي خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم

نرو.....

نگذار دوباره تنها شوم....

نرو.....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت21:2توسط بهار | |

سلام دوست های گلم خوبی؟
امروز اومدم که وب یکی از دوستامو که به من خیلی لطف داره بهتون معرفی کنم حتما سر بزنید وب زیبایی داره

زحمت این عکسم ایشون کشیدن

ممنونم ازت علیرضا جان

 اینم آدرس وبشونه:www.pesaretanha.tk

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت14:59توسط بهار | |

سلام دوست های گلم خوبین؟
خیلی خوشحالم که بازم تو این وب آپ میکنم تصمیم گرفتم بمونم ولی ابن بار برای دل خودم می نویسم نه کس خاصی ممنونم از همتون که تو این مدت همراهیم کردین و نذاشتین تنها بمونم

داشتم می رفتم که با همه چیز خداحافظی کنم داشتم می رفتم تا از این دنیا با تمام نیرنگ ها بدی ها و پستی هایش فرار کنم

گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر پیش می رفتم بیشتر رنج می بردم از همه چیز دل بریده بودم در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد دلم از سنگ شده بود وجودم سرد سرد تنها برای خاک زنده بودم من در نظر درختان، گل ها و زلالی چشمه ها مرده بودم من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العمل های من می خندید حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام تمام حرف ها و اشک هایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم نمی خواستم که کسی برایم گریه کند من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد از سراسر وجودم غرور می جوشید که از بازگشتنم خودداری می کرد تا اینکه سحر بوی گل های کنار جاده نظرم را جلب کرد از زمانی که پا در این راه گذاشته ام این اولین چیزی بود که نظرم را جلب می کرد باد، موسیقی زندگی می نواخت و من با گل ها می رقصیدم دیگر واژه ی زندگی برایم زیبا بود زنده بودم تا زندگی کنم افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها شدم دلم می خواست فریاد بکشم انتقام بگیرم اما بر لب های من ترانه ی سکوت جاری بود از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردم

دلم می خواست برگردم ولی داغ گل های کنار جاده در دلم تازه می شد مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر بروم......

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت16:52توسط بهار | |